خواب و خیال
بعضی وقتها یه تلنگر میتونه یادت بیاره کی بودی ، چی هستی و کجای زندگی قرار داری و چه داری میکنی ، یه تلنگر میتونه بهت نشون بده قدر محبت و عشق رو چه کسایی می تونند درک کنند و حالا خوشحالم که از کسی تلنگر خوردم ( تلنگر که نه ضربه فنی شدم ) که هرگز فکر نمیکردم و خوشحالم که با تمام بی رحمی و بی انصافی و بی وجدانی بهم نشون داد چه ها کردم و چه جواب تلخی گرفتم . بعضی تلنگرها میتونه دوباره آدم رو آدم کنه ، میتونه نشونت بده از خود دور شدنت به خاطر رضایت دیگران نتیجه ای جز شکستن خودت توسط همون افراد نداره . بعضی تلنگرها هم میتونه یادآوری کنه چیزایی رو که هر روز سعی در فراموش کردنشون داری اما نمیشه ولی با کماب بی رحمی تلنگر رو میخوری وباعث میشه تو خودت بشکنی و حتی نتونی بغضتو بشکنی .اینقدر در خودم شکستم که هر روز مشغول وصله زدن و چسبوندن تکه های شکسته هستم اما بعضی تکه ها اینقدرخرد شدند که پیدا نمیشند و اگه پیدا بشند دیگه نمیشه وصلشون کرد . این تلنگر مثل اون یکی خوشحالی نداره . اون یکی میتونه تو رو به خودت برسونه و این یکی مبتونه دوباره سرنگونت کنه . اینقدر بهم ریخته ام که نمیدونم چی نوشتم . به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من ... من میگم به سراغ من اگر میایید نرم و آهسته بیایید مبادا که گه خرد شود تکه ایی دیگر از چینی شکسته و بند خورده دل من ... دیشب وقتی صفوف را.ی دهندگان رو میدیدم خیلی احساس عذاب وجدان میکردم از اینکه را.ی ندادم و در انتخاب آینده کمی روشن تر کشورم نقشی نداشتم ولی الان خیلی خوشحالم از اینکه را.ی ندادم و برگه را.ی من سر از ناکجا آباد در نیاورد . البته اینو قبول دارم که جمعیت بازنشسته و فرهنگی و فقیر جامعه به کسی را.ی میدهند که نام مفسد اقتصادی میگوید و در ۶ ماهه سال گذشته هوای اونا رو دارد اما نظر کسانی که در کوچه و بازار دیدم از دکتر و مهندس و دانشجو گرفته تا بقال و چغال رایشون چیز دیگه ایی بود و این اختلاف آرا خیلی ناباورانه هستش . البته اون شخص رقیب اصلی فلانی ، اصلا مورد نظرم نبود و اعتقادم این بود که با انتخاب اون از یه سوراخ که منشاش ۱۲ سال قبل بود دوباره گزیده میشویم و کاندید مورد نظرم کر.وبی بود با تیمی که دورش بود و اینم میدونستم را.ی اون به حد نصاب نمیرسه . یادمه تو یه بلاگ حوندم اینا همش یه نما.یشه و همه چی از پیش تعیین شده اس و منم الان تو ذهنم میاد این منا.ظره ها و این ا.فشا.گریها و به هم پریدنها ، شاید فقط یه نمایش بود برای اینکه ملت رو به پای صندوق بکشانند و بعد فریاد بزنند حضور ملت لبیک به ... بود. اگر اینها نمایش نیست آقای مو.سوی و کر.وبی جام زهری که صحبتش بود را بنوشید و فکری به حال خودتان و ملتی که به خاطر شما جلو آمد بکنید . برای اونهایی که متاهل هستند، هیچ وقت شده با خودتون رو راست باشید و به این فکر کنید که دیگران شما را ممکنه زوج خوشبختی تصور کنند ولی هیچ کس ندونه که درزیر این خوشبختی سطحی، چه تنهایی ، چه تلخی و چه تسلیمی نهفته است. یه مروری از زندگی های معمولی اطرافیانت وخودت اگر داشته باشی میبینی قالب اکثر زندگی ها یکجور هست. اول همه چیز با آشنایی و حرف از ازدواج و رویاهای آینده، خانه، بچه ها و ٱینده بچه ها و شروع می شود مدتی میگذرد و به خاطر حل شدن توی روند زندگی و فراموش کردن آنچه که واقعا”می خوای و از همه مهمتر به خود آمدن و مواجهه شدن با واقعیت تلخی که فرصتی برای دنبال کردن دیگه آنچه که از زندگی می خواستی نیست باعث می شود که دیگه عشقتون هم مثل سابق نباشه حتی اگر هنوزکنار هم زندگی میکنید. درست زمانی که فاصله ها پیدا میشود صاحب فرزندی میشویم و به خاطر بچه اوضاع کمی بهتر میشود و کمی به شریک زندگیات نزدیکتر میشوی و بعد از مدتی دوباره شرایط به همان وضع سابق برمیگردد. از هم دور می افتید و دنیاهاتون از هم غریبه می شود مدام نق میزنید و دعوا میکنید، خودت رو و اینکه چه چیز می خواهی رو هم این وسط سعی میکنی فراموش می کنی و در شبهای زودگذر عشق ورزی ممکنه بچه دیگر هم به این جمع خانواده اضافه کنی و در نهایت دلمشغولی های زندگی روزمره اینقدر تو رو درگیر می کند که سعی می کنی در سطح بمونی و زندگی را آنگونه که هست بپذیری ونه آنگونه که در خیالت بوده است. این وسط شوهر هم که گرفتار این روزمرگی ها شده و به دنبال مرهمی برای سرخوردگی اش از زندگی است، ممکن معشوقه ای بگیرد، شاید بدتر از آن احساس کند که از نظر عاطفی به شخص دیگری غیر از ما علاقه پیدا کرده و نهایت اینکه یا تو برای غرور زخم خورده ات مبارزه میکنی و زندگی ات رو رها می کنی، یا شاید هم خیانت ، منتها از جنسی متفاوت، شاید خیانتی از سر خشم و درماندگی و شاید به این نتیجه میرسی که باید به فکر بچه هایت باشی و خوشبختی اونها رو فدای لغزش همسرت نکنی . وقتی به این نقطه در زندگی ات برسی که احساس پوچی رو حس کنی و احساس کنی که از شریک زندگی خود در حال دور شدن هستی . آیا سعی می کنی که پیوند های عاطفی را با شریکتون از نو تجدید کنید و یا اینکه به دنبال راه جدیدی باشی تا حس پوچی رو از زندگی تون حذف کنی؟ ٱیا جرات میکنی برخلاف انتظار عامه به سراغ ناشناخته ها بری. ترس از تغییر، ناشناخته ها وتنها ماندن ممکن است ما را به این مجاب کند که زندگی همین است و لازم نیست نگرانش باشیم . دلیل برای عدم تغییر همیشه وجود دارد مثلا” تنهایی ، بچه ، یک پیشنهاد شغلی با مزایای بالا و پول بیشتر. شاید تصمیم برای تغییر کردن ها آنقدری بعید و دور از ذهن باشه که دیگران آن رو یه تصمیم ابلهانه و بچه گانه ببینند هرچند خودشون هرگز شهامت اینکه فکر تغییرات رو به ذهنشون خطور بدهند را هیچوقت نداشته باشند، چون خیلی ترسو هستند. فیلم جاده انقلابی رو دیدم و اینا نقدی بود که قبل از دیدن این فیلم خوندم .اما این فیلم شدیدا تراژدی انسان های عصر ماست و خیلی با فیلم ارتباط برقرار کردم . فیلم داستان غم انگیز زن و شوهریه که در خیابانی به نام جاده انقلابی خانه ای میخرند و زندگیشون رو با شور و عشق آغاز میکنند . صاحب دو فرزند میشند و در نظر دیگران خوشبخت و نمونه هستند اما در درون زندگیشون به سمت نابودی میره . توی فیلم نشون میده که همسایه های اونها هم دچار این رنج در زندگیهاشون هستند ولی همه در یه نمایش و بازی عمومی دارند زندگیشون رو به سر میکنند ولی زن اصلی داستان جرات رها شدن از این تراژدی رو پیدا میکنه و ... جاهایی که مردی از نظر دیگران دیوانه نمیتونه دیگران رو تو این بازی و تظاهر عمومی همراهی کنه و به راحتی می تونه عمق تنهایی و خلا این زوج رو کشف و بیان کنه خیلی تلخ و البته زیباست . فیلمی بود خیلی زیبا و خیلی واقع بینانه و از دیدنش خیلی لذت بردم . من منم،من یک زنم،آزادگی پیراهنم عشوه از پا تا سرم،لیکن ز سنگم،آهنم من منم،من مادرم،دوستم،رفیقم،همسرم شیره جانت ز من،چادر مینداز بر سرم روبهک من شیرزنم،خاموش تو،من روشنم با سلاح دین دگر آتش مزن بر خرمنم تاب گیسویم سرابی بیش نیست نقش بیهوده بر آبی بیش نیست این لب لعل و حدیث چشم مست بر لب مست خرابی بیش نیست وصف ابروی کمان و تیر مژگان سیاه حربه و افزار جنگ شعر نابی بیش نیست من منم . من یک زنم . عطر هوس دارد تنم نطفه هستی درم . از جان و از دل میتنم با سلاح دین دگر آتش مزن بر خرمنم تا بدانی چیست جان و جوهرم دستی انداز و تو دریاب گوهرم نیمه تنها . مرا از خود بدان من برابر با تو . جنس دیگرم بال و پر بگشا که اندر راه عشق بال پرواز گر تویی من شهپرم شعر و آهنگ : زیبا شیرازی طبق یه جمله که زندگی با چشمان بسته راحت تر است . چشمامو میبندم و میگم لیلا خانوم تولدت مبارک . امیدوارم گامهای بعدی زندگیت پر از شادی و موفقیت باشه . (البته پست قبلی حقایق غیر قابل انکاریه ) لیلا جونم کلی تحویلت گرفتم . اینا واسه تو . امشب ساعت ۱۱:۳۰ شب به دنیا میام . نخستین که در جهان دیدم امروز تولدم است . بنا به یه عادت کهنه باید شاد باشم از اینکه به دنیا آمدم ، از اینکه هر تولد جشن نزدیک شدن به روز مرگ است.باید آرزو کنم و شمع فوت کنم . باید بی یاد گذشته و حتی مرور اونها به دروغ بخندم . امروز تولدم است و من تنهاتر از همیشه . حس بدی دارم به روز تولد . شاد نیستم . غمگین هم نیستم . افسوس میخورم برای روزهایی که گذشت . مرور میکنم سالیانی که به دروغ از آمدن و بودنم ابراز شادمانی کردم . به یاد میارم سالی که از روز تولدم به بعد طعم آرامش و معنای ناب عشق رو نچشیدم و وارد بازی مسخره ایی شدم که به بخشی تلخ و فراموش نشدنی از زندگیم تبدیل شد و به زخمی عمیق بر جسم و روحم تبدیل شد . امروز تولدم است و کسی که امیدوار بودم فراموشم کرده باشه برام کادو فرستاد . اولین کادوی تولدم توسط اون و چقدر تلخ که به من یادآوری کرد سال پیش این موقع چقدر از حضورشون ناراحت بودم و بدون هیچ حمایتی به تنهایی با بودن تلخشون میجنگیدم و چقدر بد که امسال هم با اونها شروع شد . همیشه کسی که میخواهی نیست و کسی که انتظارشو نداری به استقبالت میاد و چه کرد که اومد و زخمهام همه سر باز کرد . کاش فراموش میکرد . کاش میفهمید حضورشون چقدر تلخه . کاش میفهمید یادآوری بودنشون سرشار از باز شدن دردها و زخمهای منه . امروز تولدم است و باید شروعی تازه داشته باشم . باید مرور کنم همه سالها و همه روزها و از تلخیها و ناکامیها فاکتور بگیرم . باید یاد بگیرم زخمها رو مرهم بذارم و هربار خواستند سر باز کنند جلوشون رو بگیرم . باید به یاد بیارم کسانی که دوستم دارند ، باید محکم باشم تا قدمهای بعدی زندگیم رو با اعتماد و اطمینان بردارم . باید باور کنم تنهایی بخشی عظیمی از وجود هر انسانیست . باید آرزو کنم و شمعها رو فوت کنم . باید شاد باشم ، باید لحظه هایم را زندگی کنم . کاش می شد با تو رفت. با تو گم شد٬ در دل جنگل سبز٬ روی یک راه دراز٬ سر یک کوه بلند. و رها شد ز همه بود و نبود. وسبکبار ز خوابی نوشین٬ صبحدم دیده به روی تو گشود٬ با تو از عطر چمن عطر اقاقی سرمست. و به همراه همه قاصدکا٬ و همه شاپرکای آزاد٬ دست در دست تو در دشت دوید. با تو رفت تا آن دور٬ تا افق تا خورشید. و نهایت را دید. همه را کرد رها. همه را داد به باد. نه غم آنچه که بود. نه غم آنچه که هست. نه هراس فردا. کاش می شد با تو رفت با تو گم شد افسوس... - مثلا يه سفر ۷ روزه ... زمينی ... از جادهء چالوس ... گردنه ها ... شهرهای سرد شمال ... با يه ماشين که توش همه آهنگهایی باشه که دوست داری ... با يکی که خوب رانندگی کنه ... با يکی که بوی تنشو دوست داشته باشی ... که وقتی نگات می کنه ، سنگينی نگاهش ، آزارت نده ... که وقتی نگاهش میکنی عشق واقعی رو حس کنی و تمام وجودت لبریز شه از معنای ناب عشق ، که وقتی دستتو می گيره ، تنت داغ شه ... که حوصله داشته باشه يک ساعت و چهل دقيقه تو گردنه ها وايسته تا تو پر بشی از هوای سرد و نمدار مه آلود و روحت سيراب بشه از زيبايی و شکوه منظرهء روبروت ... که يه وقتايی اونقدر آروم برونه که سبزی های جاده ته نشين بشه تو چشمات ... که همش نگران رسيدن به مقصد نباشه ... که يه مسير طولانی رو دنده عقب برگرده و با آهنگی که می دونه اون موقع دوست داری بشنوی ، دوباره همون مسير رو طی کنه ... که مطمئن باشی به تو فقط به تو فکر میکنه ، که بدون تردید و دو دلی تو و خودش رو مال هم بدونه ،که دلت بهش صاف صافه و میدونی که هیچوقت تنهات نمیذاره . - که ببرتِت هتل درجه یک ؟ نه . از اون خونه ها که چوبیه و شیروانی داره . از اون خونه ها که يه حياط کوچيک داره و یه درخت نارنج و یه باغچهء کوچيک . -که همه، اتاقاش کَفِش فرش ابريشم دست باف افتاده ؟ نه . که از اون فرش قرمزای گل گلی داره ... از اون اتاقا که تاقچه داره ... که مبل نداره ، از اون متکاهای لوله ای داره با روکش ساتن صورتی ... که وقتی شب می خوابی توش ، از پنجره اش نور ماه بيفته رو صورتت ، با صدای جيرجيرک ... که صبح زود ، نور آفتاب بيدارت کنه با صدای خروس ... که توش يه صبحانهء حسابی بخوری ... سر سفرهء چارگوش پارچه ایی گُل دار ... با صدای قل قل آب جوش ...- تو کتری برقی تفال ؟ نه . تو سماور زغالی … چای با استکان و نعلبکی ، ازون نعلبکی هايی که گل سرخ دارن … با تخم مرغی که با کرهء محلی درست شده … - تو تابهء تفلون ؟ نه . تو اون بشقاب های فلزی دود زده که تخم مرغ توشون پف می کنه و يه خورده ش هم می چسبه ته بشقاب ... با نون تافتون خونگی و مربای خونگی و عسل طبيعی ... يه جای خوب که تو کوچه پس کوچه هاش قدم بزنی و زندگی ساده شون رو که ببينی،ماهیگیرها رو ببینی ، لذت ببری ... يه جا که کنار دریاش ماهی رو بزنی به چوب و کباب کنی رو آتيش ، با تخم مرغ آب پز و سيب زمينی تنوری ِ دود زده و نعناع و ريحون و ماست چکيده ... یه جا که بوی سیر ترشی بیاد و یه میرزا قاسمی با کته بخوری . يه جا که تمام هياهوی زندگی رو فراموش کنی و مست ِ بوی خاک و دریا بشی و هوای سرد ، که تب دارت می کنه از شوق ... که دست تو دستهای مطمئنش داری و میدونی که تنها نیستی ، يه سفر ساده و ناب ، که خستگی روحت در بره و يه نفسی تازه کنه ... . ح اج آقا قربون اون عبای دست باف پشم شترت دارم با شما صحبت میکنم ، میشه به من نگاه کنی و تسبیحتو نچرخونی ، آخه اینطوری فکر می کنم حواست به من نیست . از چی میترسی ؟با نگاه کردن دین و ایمانت از دست نمیره و اگه استغفرا... فکر میکنی از دست میره بهتر که از دست بره . همچین ایمانی که با یه نگاه زائل میشه بهتره زودتر بشه و تو هم تکلیف خودتو با خودت و خدای خودت مشخص کنی .
ح اج آقا با ریاضت کشیدن تو این دنیا ،چه قندی تو دلت آب میشه وقتی به این فکر میکنی که اون چند تا حوری بهشتی چطور مثل پروانه دورت می چرخند . راستی تا حالا از خودت پرسیدی زنهای عابد و زاهد تو بهشت باید چیکار کنند ؟ اکثر وعده های خوب خوب برای مردهاست . میترسم اون حوریها که باید اون دنیا دور آقایون زاهد باشند همین زنان زاهد این دنیا باشند . بس که این ۲ تا سی دی رو گوش کردم پوستشون رفت . تو خونه ، تو آشپزخونه ، تو ماشین.البته بازم تو موسیقی سنتی شهرام ناظری جونم رو خیلی بیشتر دوست میدارم . اکثر اشعار همای از خیام هستش و بعضیهاش از خود همای . گویند که دوزخی بود عاشق و مست ای مفتی شهر از تو بیدارتریم ... با این همه مستی ز تو هشیارتریم تو خون کسان نوشی ما خون رزان ... انصاف بده کدوم خو نخوارتریم گویند که دوزخی بود عاشق و مست گویند کسان بهشت با حور خوش است من می گویم که آب انگور خوش است این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار که آواز دهل شنیدن از دور خوش است این می چه حرامیست که عالم همه زان می جوشند یک دسته به نابودی نامش کوشند آنان که بر عاشقان حرامش کردند خود خلوت از آن پیاله ها می نوشند آن عاشق دیوانه که این خمار مستی را ساخت معشوق و شراب ومی پرستی را ساخت بی شک قدحی شراب نوشید و از آن سرمست شد و این جهان هستی را ساخت همای(گروه مستان) آهنگ زیبا و با معنی احسان خواجه امیری در زمینه وبلاگ اینم آهنگ کعبه برای شما.(بابا ناز نکن برات گذاشتم ) به گرد کعبه می گردی پریشان خیلی وقتها که دارم آهنگ گوش میکنم ، میگم خب آهنگ بعدی واسه حال و هوای الانم . مثل همیشه که یه کتاب رو برای اولین بار میخوام بخونم شانسی یه صفحه رو باز میکنم و اون صفحه یه چیزایی برای گفتن داره و اون صفحه تو اون کتاب میمونه واسه همیشه . این آهنگ ویگن که زمینه بلاگم هم گذاشتم و الان داره میخونه از اون آهنگهاست که جاودان شد برام تا ابد : با تو رفتم بی تو باز آمدم از سرکوی او دل دیوانه پنهان کردم در خاکستر غم،آنهمه آرزو دل دیوانه چه بگویم با من ای دل چه ها کردی،تو مرا با عشق او آشنا کردی پس از این زاری مکن ، هوس یاری مکن تو ای ناکام دل دیوانه با غم دیرینه ام به مزار سینه ام ، بخواب آرام دل دیوانه
هرروز صبح که ازخواب پا میشی تا بری سر کار خیلی بی انگیزه باشی مدام به این فکر کنی که چقدر زندگی کسل کننده ای داری و تنها به خاطر پول ، قسط خونه ، ماشین ، بچه ها ، شغلت را فقط به خاطر همون دلایل داری تحمل میکنی. اینجوری یه حس از تو خالی بودن و پوچی مدام توی درونت هست وآزارت میده .چون داشتن همه این چیز ها، تمام اونی نیست که از زندگی ات می خواستی ؟ یک سری رویا ها و هدف ها خیلی شخصی است بعد شروع میکنی به نمایش دادن با دروغ های بزرگ اول خودت رو بعد دیگران رو گول می زنی ...
این حس ها احیانا” براتون آشنا نیست؟

اینا هم که به افتخار من دارند با آهنگ زمینه خیلی هماهنگ میرقصند :
از شادی غریو برکشیدم:
« من ام،آه
آن معجزت نهایی
بر سیاره ی کوچک آب و گیاه!»
آن گاه که در جهان زیستم
از شگفتی بر خود تپیدم:
میراث خوار آن سفاهت ناباور بودن
که به چشم و به گوش می دیدم و می شنیدم!
که وی خود را در آنجا کرده پنهان
به گرد کعبه می گردی پریشان
که وی خود را در آنجا کرده پنهان
اگر در کعبه می گردد نمایان
اگر در کعبه می گردد نمایان
پس بگرد تا بگردی... بگرد تا بگردی
بگرد تا بگردی... بگرد تا بگردی
بگرد تا بگردی... بگرد تا بگردی
در اینجا باده می نوشی
در آنجا خرقه می پوشی
چرا بیهوده می کوشی؟
در اینجا مردم آزاری
در آنجا از گنه عاری
نمی دانم چه پنداری؟!
در اینجا همدم و همسایه ات در رنج و بیماری
تو آنجا در پی یاری
چه پنداری؟ کجا وی از تو می خواهد چنین کاری؟
کجا وی از تو می خواهد چنین کاری؟
چه پیغامی که جز با یک زبان گفتن نمی داند؟!
چه پیغامی...
چه سلطانی که جز در خانه اش خفتن نمی داند؟!
چه سلطانی...
چه دیداری... چه دیداری...
که جز دینار و درهم از شما سفتن نمی داند؟!
چه دیداری... چه دیداری...
به دنبال چه می گردی؟... که حیرانی؟
که حیرانی...
خرد گم کرده ای شاید نمی دانی!
خرد گم کرده ای شاید نمی دانی!
همای از جان خود سیری!
همای از جان خود سیری
که خاموشی نمی گیری!
که خاموشی نمی گیری
لبت را چون لبان فرخی دوزند
تو را در آتش اندیشه ات
| Design By : Night Skin |




